تبليغاتX
ني ني ناز و مامان باباش
ني ني ناز و مامان باباش
من یک مادرم.مادرانه زندگی میکنم تا شاهد قد کشیدن مرد کوچک خانه ما باشم.من مادر بودنم را زندگی میکنم
جستجو
پيوندها



































































































سلام به ماماناي نازنين و دوستاي خوبم.

اول از همه ولنتاینو به همسر عزیزم که میدونم توی این مدت خیلی از سختی هارو متحمل شد تبریک میگم .          . و از خدای خودم میخوام که سایه بابایی همیشه رو سر من و پسرش باشه و همیشه و همیشه سربلند باشه و به همه ی آرزو هاش برسه.      

(دوستت دارم همسر نازنینم)In Love

ديروز كه 27 بهمن بود نوبت دكتر ماهانه ام بود ،از شانس من بعد از اونهمه برف و سرماي وحشتناك  هواي اينجا عين بهار بود.افتاب سوزان و آسمون آبي... بالاخره كه طبق معمول هميشه بعد از 2 ساعت و45دقيقه انتظار ساعت 8 نوبتم شد.      

با كلي ذوق رفتم پيش دكتر..

بعد از چاق سلامتي گفت:

2-3 كيلو وزنت اضافه شده             ،اگه اينطور پيش بري بايد بفرستمت پيش دكتر تغذيه /چون بچه هایی که مامانشون اضافه وزن داشته باشن نی نی هاشون نمیتونن خوب وزن بگیرن

(لازم به ذكره كه من قدم 175 و وزن قبل بارداريم 77 بوده و وزن ماه قبلم 79)

فشار و ضربان گل پسرم هم خوب بود.             

با متر يه جاهاييو رو اندازه گرفت و گفت رشدش عاليه.       

(خيالم جمع شد)

اما اين موضوع وزن نگرانم كرده..

حدس ميزنم چي باعث اضافه وزنم شده.

آخه من حليم خيلي دوست دارم..3 هفته ايي بود كه بابايي براي رفع هوس من صبح جمعه حليم ميخريد...به به   .              ..من هم كه رحم نميكنم

همچنين تخمه آفتابگردون.          .

 

حالا هم تحت نظر رژيم بابايي هستم..(نه رژيم لاغريهاا..) .       

 

دعا كنين بتونم دووم بيارم.                  آخه من خیلی شکموی هوسی هستم      

 

توي اين هفته واكسن كزاز و آزمايش تحمل گلوكز دارم.

 

خلاصه اين هم جريان دكتر رفتن من.

 

 چند روز پيش با بابايي ني ني ناز به سفارش مامانم رفتيم بازار اميري براي تجسس سيسموني و برآورد قيمت.              

آخه مامان من خيلي استرس داشت كه نكنه مبلغي كه برام كنار گذاشته كم بياد .

ما هم رفتيم ديديم و كلي ذوق كرديم         ..

يك تخت و كمد ديديم كه از اون روز چشم مونده توش.(بابايي هم كلي از اون خوشش اومده         )

از اون روز به فكر اين هستيم كه اگه وسايل ني ني نازمون بذاريم تو اتاقش جا ميشه يا نه؟!           

هر كاري ميكنيم و وسايلو توي اتاق خودمون پخش ميكنيم باز هم ميز كامپيوتر رو هوا ميمونه..

من هم همش به بابايي دلداري ميدم كه نگراني نداره .. ايشالله وسايل مياد و جاي خودشونو پيدا ميكنن.

 

 

مشكلات من:

از اونجايي كه شبها بايد به پهلو بخوابم و طاق باز خوابيدن ممنوعه..من هم تا صبح يك بطري آب تموم ميكنم تا ادرارم بگيره و اصولا هر 1 ساعت بيدارم كه يك زنگ هشداري باشه برام كه طاق باز نخوابم..اما دوطرف استخون لگنم بدجوري درد مي گيره ..با هزار آه و ناله از جام بلند ميشم..

و

گاهگداري پاهام شبها تپل ميشه(فكر كنم روزهايي كه تخمه آفتابگردون مي خورم اينطور ميشه)

 

 

 

خدا جونم خيلي دوستـــــــــــــت دارم.

همسرم و پسرمو به خودت سپردم.Heart Smile

 

 

 

ارسال شده در: یکشنبه 28 بهمن1386 :: 7:17 :: توسط : مامان يزدان

سلام.

و

سلام به شازده پسر.

اين روزها يك كم حركت ني ني نازمو احساس ميكنم..

اما الان مي خوام جرياني رو تعريف كنم...

 

چند روز پيش صبح بابايي ني ني ناز بلند شد كه آماده بشه بره دوره ي آموزشي سرور كه از طرف اداره براشون گذاشته بودن..اما از اونجايي كه نميدونست مسيرش سر راسته يا نه زود بلند شد ...طبق معمول هميشه من وقتي ببينم بابايي پيشم نخوابيده خود به خود پا ميشم..

بلند شدم و رفتم پيش بابايي كه بدرقه ش كنم..

ساعت شده بود حدود 5.50 صبح.

خواستم اماده بشم كه نمازمو بخونم اما از اونجايي كه شديدا خوابم ميومد رفتم خوابيدم.

يك ربع از خوابم گذشته بود كه   كه   كه   كه

چشمتون روز بد نبينه

يك صداي انفجار از آشپز خونه مون اومد

من هم كه توي خواب بودم به طرز وحشتناكي ترسيدم و دادي كشيدم و رفتم سراغ شيرفلكه آب(كاملا اتفاقي اين اقدامو كردم)

در همون حال ترس بعد از بستن فلكه آب رفتم ببينم چي بوده..چي شده..

 

ديدم كه از آبگرمكن و كف آشپزخونه بخار بلند ميشه و تمام ماشین لباسشويي،كاشي هاي ديوار و كف آشپزخونه سياه شده

كلي ترسيده بودم

سريع آب قند آماده كردم(حالا مگه قندا آب ميشن)خوردم و زنگ زدم به بابايي .. اما ديگه بابايي كاري از دستش بر نميومد.

من هم ديدم كه كاري نميتونم بكنم رفتم دنباله خوابم را ببينم.

 

حدود ساعت 10 و نيم بود كه بابايي اومد

خوشحال بود كه كلاسشون تشكيل نشده بود

 

طبق كارشناسي بابايي ني ني ناز راديات آبگرمكن به ملكوت اعلا پيوست و زنگ زد شركت بوتان كه يكي تازه و بيارن ..اما فرداش نوبت دادن.

 

در راستاي همين ترس من تا عصر حدود ساعت 7-7.30 منتظر حركت ني ني م بودم..اما دريغ.

بعد از خوابِ بعد از ناهار مون كه ديگه عصر شده بود خودم اقدامات لازمو انجام دادم يعني يك شكلات خوردمو به پهلو چپ دراز كشيدم..اما.... نشد

به بابايي گفتم(با گريه)

بابايي هم گفت نگران نباش الان زنگ ميزنم دكترت ميريم پيشش.

بعد از كلي پشت اشغال موندن موفق شديم

اما

منشي گفت كه متاسفانه برق رفته و دكتر نميتونه ضربان قلبشو بشنوه ..خانمتون فردا صبح بياد.

((((   واي خداااا  ))) نيست منم خيلي آدم صبوري هستم

 

 

ديگه ساعت شده بود حدود 10 بابايي گفت تخمه آفتابگردون نميخوري!؟

نشستم پيشش  و شروع كردم ..اما همينطور زار ميزدم..

بعد از خوردن 10-15 تا تخمه آفتابگردون يك تلنگر احساس كردم..اما باورم نشد..بيخيال شدم و شروع كردم به خوردن..دوباره يك تلنگر ديگه..اما اينبار ديگه باور كردم و وقتي بابايي ذوق منو ديد خيلي خوشحال شد و كلي ذوق كرديم و از خوشحالي زديم زير گريه.

 

 

روز بعدش كه با مامانم و خواهر شوهرم گفتم گفتن كه ني ني ت ترسيده بود(الهي من بمييييييييييرم)

 

ديروز هم كه ني ني من داشت خودشو باري مسابقات جام جهاني آماده ميكرد..اينقدر ورجه ووورجه كرد كه من كيف كردم..

بابايي ني ني ناز هم با تعريف هاي من كنجكاو شد كه ببينه ني ني ش چه جوري تكون ميخوره..

 

غروب كه دراز كشيده بوديم حدوداي اذان مغرب بود شروع كرد به شيطوني تا حدودا 10 دقيقه..سرم و خم كردم كه ساعتو ببينم ...شيطون بلا فهميد و ديگه تكون نخورد..بابايي پرسيد چرا مي خندي..جريانو براش تعريف كردم و پيرو كنجكاوي بابايي..دستشو گذاشتم روي شكمم كه احساس كنه

اما دريغ از حتي يك تلنگر كوچولو..

به قول بابايي :ميگه از الان داره مارو سر كار ميزاره

 

شبش كه داشتيم فيلم ميديدم شازده پسر شروع به شيطوني كرد ..من بدون حرفي دست بابايي رو گذاشتم رو شكمم..

اينبار ديگه ما گولش زديم..

بابايي همينطور كه منتظر بود بعد از اولين تلنگر يك خنده ايي كرد كه فكر كنم 2تا واحد بالاي ما شنيدن..

برقي زد چشماش كه من كلي احساس رضايت كردم.

 

اين بود جريان چند روز ما كه به طور خلاصه قيد شد

 

 

خدايا هزاران هزار بار شكرت.

اي خدا به بزرگيت قسم كه همه مارو در زندگيمون رو سفيد كن.

توانايي تربيت فرزنداني صالح و شايسته ستايشت به ما عطا كن.

 

خدايا دوستت داريم

 

 

ارسال شده در: سه شنبه 9 بهمن1386 :: 15:20 :: توسط : مامان يزدان
درباره وبلاگ
يزدان احديت عنايتي كرد و يزدان نازنين من در بيمارستان وليعصر تهران ساعت 8:15 صبح 12 خرداد 1387 بدنيا اومد. 14 مهر 86 بود كه فهميدم كه خدا بار ديگه لطفش شامل حال من و همسر عزيزم كرده وهچنين30 دي 86 بود كه فهميدم ني ني آسموني من يك پسره كاكل زريه.
من و همسرمهربانم عهد و پيوند آسمونيمونو در شهريور 83 بستيم و از خدا خواستيم تا براي هميشه حافظ عشقمان باشه.
اينجا از پسر نازنينم و زندگيم مينوسيم..تا هميشه يادم بمونه كه زندگي زيبايي و زشتي هاي خودشو داره.
(خدایا بر هرآنچه دادی و ندادی شکرت)





ghalebeweb.blogfa.com

Free counter and web stats