سلام.
و
سلام به شازده پسر.
اين روزها يك كم حركت ني ني نازمو احساس ميكنم..
اما الان مي خوام جرياني رو تعريف كنم...
چند روز پيش صبح بابايي ني ني ناز بلند شد كه آماده بشه بره دوره ي آموزشي سرور كه از طرف اداره براشون گذاشته بودن..اما از اونجايي كه نميدونست مسيرش سر راسته يا نه زود بلند شد ...طبق معمول هميشه من وقتي ببينم بابايي پيشم نخوابيده خود به خود پا ميشم..
بلند شدم و رفتم پيش بابايي كه بدرقه ش كنم..

ساعت شده بود حدود 5.50 صبح.
خواستم اماده بشم كه نمازمو بخونم اما از اونجايي كه شديدا خوابم ميومد رفتم خوابيدم.
يك ربع از خوابم گذشته بود كه كه كه كه
چشمتون روز بد نبينه
يك صداي انفجار از آشپز خونه مون اومد
من هم كه توي خواب بودم به طرز وحشتناكي ترسيدم و دادي كشيدم و رفتم سراغ شيرفلكه آب(كاملا اتفاقي اين اقدامو كردم)
در همون حال ترس بعد از بستن فلكه آب رفتم ببينم چي بوده..چي شده..
ديدم كه از آبگرمكن و كف آشپزخونه بخار بلند ميشه و تمام ماشین لباسشويي،كاشي هاي ديوار و كف آشپزخونه سياه شده
كلي ترسيده بودم
سريع آب قند آماده كردم(حالا مگه قندا آب ميشن
)خوردم و زنگ زدم به بابايي .. اما ديگه بابايي كاري از دستش بر نميومد.
من هم ديدم كه كاري نميتونم بكنم رفتم دنباله خوابم را ببينم.
حدود ساعت 10 و نيم بود كه بابايي اومد
خوشحال بود كه كلاسشون تشكيل نشده بود
طبق كارشناسي بابايي ني ني ناز راديات آبگرمكن به ملكوت اعلا پيوست و زنگ زد شركت بوتان كه يكي تازه و بيارن ..اما فرداش نوبت دادن.
در راستاي همين ترس من تا عصر حدود ساعت 7-7.30 منتظر حركت ني ني م بودم..اما دريغ.

بعد از خوابِ بعد از ناهار مون كه ديگه عصر شده بود خودم اقدامات لازمو انجام دادم يعني يك شكلات خوردمو به پهلو چپ دراز كشيدم..اما.... نشد

به بابايي گفتم(با گريه)
بابايي هم گفت نگران نباش الان زنگ ميزنم دكترت ميريم پيشش.
بعد از كلي پشت اشغال موندن موفق شديم
اما
منشي گفت كه متاسفانه برق رفته و دكتر نميتونه ضربان قلبشو بشنوه ..خانمتون فردا صبح بياد.
(((( واي خداااا ))) نيست منم خيلي آدم صبوري هستم

ديگه ساعت شده بود حدود 10 بابايي گفت تخمه آفتابگردون نميخوري!؟
نشستم پيشش و شروع كردم ..اما همينطور زار ميزدم..
بعد از خوردن 10-15 تا تخمه آفتابگردون يك تلنگر احساس كردم..اما باورم نشد
..بيخيال شدم و شروع كردم به خوردن..دوباره يك تلنگر ديگه..اما اينبار ديگه باور كردم و وقتي بابايي ذوق منو ديد خيلي خوشحال شد
و كلي ذوق كرديم و از خوشحالي زديم زير گريه.

روز بعدش كه با مامانم و خواهر شوهرم گفتم گفتن كه ني ني ت ترسيده بود
(الهي من بمييييييييييرم)
ديروز هم كه ني ني من داشت خودشو باري مسابقات جام جهاني آماده ميكرد..اينقدر ورجه ووورجه كرد كه من كيف كردم..
بابايي ني ني ناز هم با تعريف هاي من كنجكاو شد كه ببينه ني ني ش چه جوري تكون ميخوره..
غروب كه دراز كشيده بوديم حدوداي اذان مغرب بود شروع كرد به شيطوني تا حدودا 10 دقيقه..سرم و خم كردم كه ساعتو ببينم ...شيطون بلا فهميد و ديگه تكون نخورد..بابايي پرسيد چرا مي خندي..جريانو براش تعريف كردم و پيرو كنجكاوي بابايي..دستشو گذاشتم روي شكمم كه احساس كنه
اما دريغ از حتي يك تلنگر كوچولو..
به قول بابايي :ميگه از الان داره مارو سر كار ميزاره
شبش كه داشتيم فيلم ميديدم شازده پسر شروع به شيطوني كرد
..من بدون حرفي دست بابايي رو گذاشتم رو شكمم..
اينبار ديگه ما گولش زديم..
بابايي همينطور كه منتظر بود بعد از اولين تلنگر يك خنده ايي كرد كه فكر كنم 2تا واحد بالاي ما شنيدن..

برقي زد چشماش كه من كلي احساس رضايت كردم.
اين بود جريان چند روز ما كه به طور خلاصه قيد شد
خدايا هزاران هزار بار شكرت.
اي خدا به بزرگيت قسم كه همه مارو در زندگيمون رو سفيد كن.
توانايي تربيت فرزنداني صالح و شايسته ستايشت به ما عطا كن.
خدايا دوستت داريم