يه سلام از جنس ماماني كه دل تو دلش نيست كه جمعشون بشه 3 نفر.
سلام به همه دوستاي عزيز و ماماناي گل .
سلام به فصل قشنگ و مرموز بهار.
به لطف خدا و عنايت ائمه حالمون خيلي خوبه.پسر طلا هم كه حسابي داره حضورشو اعلام ميكنه و منو بابايي را بيشتر از هميشه مشتاق ديدنش ميكنه.
جاتون خالي...همسرم تا 5 فروردين شيفت بود و بعد از 5 فروردين مرخصيش شروع ميشد تا 15 م.
توي اين مدت (قبل از شروع مرخصيش)كلي برنامه ريزي كرديم كه توي اين مدتي كه خونه هستيم چكار كنيم،كجا بريم و ..و .. و.
بعد از يك خونه تكوني خيلي مختصر توسط همسري،روز تحويل سال ، مثل بقيه سالها خيلي ذوق زده از خواب بيدار شدم و آماده شديم براي تحويل..
بالاخره بعد از دعا و نيايش سال تحويل شد و من و همسرم و پسرم سالي متفاوت از سالهاي پيش را شروع كرديم..
دور سفره ايي كه اميدوارم بركت و صفا و عشق از اون كم نشه و هر هفت سينش رنگي نو به زندگيمون ببخشه.
بعد از كلي تلاش، تونستيم خونه مامان شوهر رو بگيريم ..من هم كه طبق معمول هميشه،با شنيدن دعاي تحويل صورتم خيس اشك ميشه..همسري به باباش سال نو رو تبريك گفت ونوبت به تبريك به مامانش رسيد،با لحجه قشنگ آذريش گفت:امسال شما پيشم نيستين(با بغض و گريه)همسري هم بغضش گرفت و تبريكشو خلاصه كرد.،من هم كه منتظر يه جرقه بودم زدم زير گريه و نتونستم اون موقع تبريك بگم.
راستش خيلي دلم براي مامانش و همسرم سوخت.فكر كردم چقدر دارم خودخواه ميشم.همسري بيشتر از 9 ماه بود كه مامانشو نديده بود..زمزمه رفتن را از اون روز زدم(اما خيلي ميترسيدم)همسري گفت:اصلا نگران نباش.اگه آژانس بود با آژانس ميريم وگرنه كه خونه ميمونيم.
تا 5 فروردين دو دل بودم كه برم يا كه نرم.
بعداز اينكه همسري اومد خونه(البته زودتر از روزهاي قبل)زنگ زد آژانس كه مطمئن بشه ماشين دارن يا نه.
از شانس ما ماشين داشتن .چمدون رو كه از روز قبل آماده كرده بوديم،تكميلش كرديم و براي ساعت 3 ماشين اومد دنبالمون.
مثل هميشه قبل از حركت،همسري تذكرات لازم را داد.
حدود 1 ساعت اول داشتم از ترس ميمردم ... اما خداروشكر به سلامت رفتيم خونه مامان بابام.
بي خبره بي خبر.
با ديدنمون مامانم زبونش بند اومده بود.
داشت از خوشحالي پر در مياورد و لوپاش گل انداخته بود كه نگووو.
خلاصه تا 8 فروردين پيش ماما بوديم و صبح روز 8 رفتيم خونه مامان شوهر.
به به به...جاتون خالي . چقدر كيف داشت.مامان شوهر بعد از ديدنمون كلي ذوق كرد و بعد از ديدن من اول شكممو بوسيد بعد خودمو.
كلي ذوق كردم.
قبل از حركت براي مامانا نقشه كشيده بوديم كه هركدوم چه غذاهايي برام بپزن.
كلي كيف كردم با دست پختاشون.
خلاصه جونم براتون بگه موقع برگشت از خونه مامان شوهر به خونه ماما(كه تقريبا 2 ساعتي فاصله ست)داداش همسري زحمت كشيد و برخلاف رانندگي هميشه با سرعت باور نكردنيه 80 و بدون سبقت مارو رسوند.
برگشتيم خونه ماما و سيزده رو اونجا به در كرديم.البته جاي خاصي نرفتيم و ماما بابا هم به پاي ما سوختن و با رفتن به پارك نزديك خونه اكتفا كرديم.
موقع برگشتن به خونه هم بابا زحمت كشيدن و توي اين شلوغي مارو رسوندن.و روز بعد راهي خونه شون شدن.
خيلي خوش گذشت و جاي همتون خالي.
"راستش ميدونم ريسك بزرگي كردم،اما ته دلم گفتم شايد روزي اين جريان و اين حالت براي منهم پيش بياد،شايد پسرم هم چنين كاري كنه.."
خدارو هزاران بار شكر و سپاس كه بنده ايي به حقارت من رو هرگز تنها نذاشته وهميشه همراهيم كرده.
بعد از تعطيلات بايد ميرفتم سونوگرافي،كه روز 17 فروردين رفتم سونو.
اينبار جاي ديگه ايي رفتم..بابايي هم همراهم اومد.
هم ني ني شو ديد هم صداي قلبشو شنيد.
كلي كيف كردم.
ني ني ما 1617 كيلو گرم داره و در تاريخ ذكر شده 30 هفته 5 روز داشت.تاريخ زايمان هم 20 خرداد زدن.
جواب سونو نشون دكتر دادم كه گفت:خيلي خوبه.
28 فروردين نوبت دكتر دارم.
اينبار ميخوام در مورد هزينه و ... با دكتر صحبت كنم.
همسر عزيزم
همراه هميشگي من
مهربان ترينم
هميشه دوستت دارم ، كاش بشه يكروزي كه بتونم محبتهاتو جبران كنم.