تبليغاتX
ني ني ناز و مامان باباش
ني ني ناز و مامان باباش
من یک مادرم.مادرانه زندگی میکنم تا شاهد قد کشیدن مرد کوچک خانه ما باشم.من مادر بودنم را زندگی میکنم
جستجو
پيوندها



































































































13 روز ديگه صداي جديدي از خونه ما شنيده ميشه.

بابايي هر روز عين تاريخ شمار روزهاي باقی مونده را با ذوقي خاص يادآوري ميكنه.

يه ليست بلند بالا نوشته پر از كارهايي كه بايد در اين روزها انجام بده.

روز جمعه با عنايت خدا ساك ني ني نازم و ساك بيمارستانمو بستيم.

امروز نوبت دكتر دارم و فردا كلاس آموزش بعد از زايمان.

 

خدايا خودت ميدوني كه چقدر بهت احتياج دارم

خودت ميدوني كه چقدر دوستت دارم

خودت ميدوني كه هميشه براي همه داده ها و نداده هات شكر كردم

ميدونم كه ميدوني،ميشنوي

ازت ميخوام كه پسرمو حفظ كن

سايه همسرمو از ما كم نكن.

به همه اونايي كه آرزوي داشتن هديه ايي هستن نظري كن.

 

خدايا براي همه چيز ازت ممنونم و براي همه كوتاهي هام طلب بخشش ميكنم.

 



 ادامه مطلب...
ارسال شده در: دوشنبه 30 اردیبهشت1387 :: 8:44 :: توسط : مامان يزدان

سلام ماماني ها

سلام ماماني هاي آينده.

 

شكر خدا ما خوبيم.

دوشنبه رفتم دكتر و جواب سونو و آزمايشمو نشون دادم.

پسر طلاي من در هفته 35 ، 2675  (گرمه).و همهچيز نرمال بود بغيـــــــــــــــــر از قندم...

آخرين حد نرمال قند 115 هستش و قند من 105... و دكتر گفت حسابي بايد مواظب باشم و شيريني و شكلات اصلا نخورم.برنج و نون و ماكروني را كاملا با حتياط ميـــــل كنم.

منم از همون روز شكر رو از صبحونه ام حذف كردمو مربا خيلي خيـــــــــلي كم مي خورم و پلو و نون هم كه ديگه معلومه خيلي با احتيـــــــــــــــــاط ميل ميشووووود.

امروز اينجا هوا عجيب بهاري بود..رعدوبرق و بارون هاي درشت.توي اين هوا من بايد با شكم گشنه ميرفتم ازمايشگاه.حالا امروز كه خوب بود زود تموم شد،فردا بايد 3ساعت توي ازمايشگاه بشيــــنم...

 

 

پاهاي پسر طلا يه كوچولو زودتر دنياي ماما باباشو لمس ميكنه.

 

 

دكترم از 13 تا 27 خرداد به زيارت خونه خدا ميره و به گفته خودش ني ني من 12 خرداد ميشه 38 و 2 روز .كه به احتمال خيلي قوي ني ني روز 12 بدنيا بياد .

 

فقط از خدا ميخوام كه ني ني م سالم و سلامت بياد بغلم .

 

توروخدا برامون دعا كنيد.

اين روزها خيلي كابووس ميبينم.ترس برم داشته.

كابوس زايمان طبيعي ميبينم.

كابوس ميبينم كه نكنه ني ني م طوريش باشه.

 

"خدايا خودت پشت پناهم باش"

 

ديروز آوا كوچولو از پيش خداي مهربون پريد بغل مامان مهراناش.از همينجا بهش تبريك ميگم و اميدوارم قدمش براي خونواده اش خير باشه.

 


خدايا!

نواي سحرانگيز تو را شنيده ام، همه چيز را رها مي كنم،و به سوي تو مروم.

هر چه را كه دارم و هستم،به تو تسليم مي كنم.

مرا به درگاهت بپذير،و نگذار كه از تو دور باشم.

معبود من،

ضعيف و در هم شكسته ام،

گرانبار و تنها.تو درياي رحمت و مهري.

گناهان من عظيم است،اما رحمت و بخشايش تو بس عظيم تر از گناهان من.

به رحمت تو پناه مي آورم.

مرا پاك گردان،تا هنگام قضاوت ديگران،رحيم باشيم

رحمت تو همه چيز را زيبا مي كند،حتي من و دوستانم را

هنگامي كه مي لغزيم.

 

ارسال شده در: چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 :: 12:31 :: توسط : مامان يزدان

 

ماماني ديروز رفت و حسابي من تنبل شدم.

البته دوباره هفته اول خرداد برميگرده ومنتظر ميمونه كه ني ني ناز بدنيا بياد.

فردا جواب آزمايشم آماده ميشه و نوبت سونو دارم.

24 نوبت دكتر دارم.

الحمدلله مشكلي ندارم فقط و فقط موقع خواب پاااااااااااااااااااااام درد ميگيره.

اينروزها يه كمكي پام بادكنكي ميشه كه دكتر گفته عيبي نداره و طبيعيه (البته تا اين حد).

 

خبراي نوبت بعديمو بهتون ميگم

 

"خدا خیلی دوستت داریم.

اینروزها خیلی دلم میخواد حرم امام رضا بودمو یه دلسیر گریه میکردم و برای همه محبتها و بخششهاش سپاسگزاری میکردم.

از دوستایی که این موهبت نصیبشون شده مارو فراموش نکن"

ارسال شده در: شنبه 21 اردیبهشت1387 :: 13:36 :: توسط : مامان يزدان

سلام به دوستاي عزيزم.

سلام به همسرم و پسرم.

ديروز 11/2 بود و نوبت دكتر داشتم.

همه چيز روبه راهه و من الان توي هفته 34 هستم.

فعلا سونو ندارم تا 2 هفته بعد كه 25/2ميشه.

البته اين وسط بيمارستان وليعصر هم تشكيل پرونده دادم و 17/2 اونجا نوبت دارم.

ماما 1 هفته هست كه پيش منه .

شازده كوچولوم هم همچنان به ترسوندن باباش ادامه ميده..

اما من حتي از كوچكترين حركتش احساس رضايت و شادي ميكنم حتي از دردهايي كه ميكشم شكايتي ندارم.

تمام اين لحظات دوست دارم و از تمام شدنش،از اينكه ديگه لحظه ايي پيش نمياد كه پسرم به نزديكي الان باشه،محتاج من باشه،با آرامش من آرام باشه.....خيلي برام سخته..

چقدر خدا مهربونه.

 

"اين روزها با خدا و پسرم خيلي حرفها دارم.شايد روي كاغذ بيارمشون..شايدم نه"

 

از همینجا روز معلم به مامان عزیزم که زحمتها و سختی های زیادی رو توی شهر غریب با ما تحمل کرد تبریک میگم.

 

*خوابم مياد/شايد برگشتمو اين پست كامل كردم.

 

دوباره سلام.برگشتم و فعلا خوابم نمیاد.

الان با ۲تا دیگه از خانومای اپارتمانمون رفته بودم دیدن نی نی طبقه بالایی..

طلسم شکسته شد و بالاخره ساختمونمون رنگ یه نی نی دخمل رو به خودش دید.

"مادر شوهرا رفته بودن خواستگاری"

وای چقدر کوووووووووووووچولوووووووووووووو بود..

اونجا همه می گفتن مبادا سزارین کنی ی ی ی...

نه ه ه ه ه ه ه ...................م ن می ی  ی ت ر س م م م م م

 

"پسری هم همچنان شیطون تشریف دااااااااااااااااارن.الهی قربونش بررررررررررررررررررم

 

ارسال شده در: پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 :: 8:42 :: توسط : مامان يزدان
درباره وبلاگ
يزدان احديت عنايتي كرد و يزدان نازنين من در بيمارستان وليعصر تهران ساعت 8:15 صبح 12 خرداد 1387 بدنيا اومد. 14 مهر 86 بود كه فهميدم كه خدا بار ديگه لطفش شامل حال من و همسر عزيزم كرده وهچنين30 دي 86 بود كه فهميدم ني ني آسموني من يك پسره كاكل زريه.
من و همسرمهربانم عهد و پيوند آسمونيمونو در شهريور 83 بستيم و از خدا خواستيم تا براي هميشه حافظ عشقمان باشه.
اينجا از پسر نازنينم و زندگيم مينوسيم..تا هميشه يادم بمونه كه زندگي زيبايي و زشتي هاي خودشو داره.
(خدایا بر هرآنچه دادی و ندادی شکرت)





ghalebeweb.blogfa.com

Free counter and web stats