تبليغاتX
ني ني ناز و مامان باباش
ني ني ناز و مامان باباش
من یک مادرم.مادرانه زندگی میکنم تا شاهد قد کشیدن مرد کوچک خانه ما باشم
جستجو
پيوندها







































































































"دیر اومدی حذف شد" 

اينم عكس پسر گلم..كه چند دقيقه پيش گرفتم.

عسل من الان خوابه.

در ضمن اين عكس تا آخر امشب انقضا داره(با اجازه بابايي)

ارسال شده در: پنجشنبه 30 خرداد1387 :: 16:51 :: توسط : مامان يزدان

*خدايا شكـــــــــرت*

2هفته هست كه يه فرشته اسموني حال و هواي خونه رو عوض كرده.

يزدان گل من مثل يه فرشته ناز هروقت گشنه ش ميشه يه كوچولو گريه ميكنه،ميگن مثل مامانش شكمويه..

ناف يزدان 4 روزگي ش افتاد و حمام 10 روزگيشو به كمك همسرم و ماما انجام داديم.

زرديش هم توي همون مدت 3 روز كاملا بر طرف شد.

بعد از تعطيلات هم شناسنامه پسر گلم صادر شد.

پسر طلا تا يك كم پمپرزش خيس ميشه فورا آژيرش روشن ميشه.

از اب خيلي خوشش مياد.

سينه رو خوب ميگيره.

از امروز قطره آ+د شروع ميكنم.

بعد از هر وعده غذا خودم عرق نعنا مي خورم كه پسر گلم اذيت نشه.

هيچگونه غذاي نفخ دار نميخورم.

مایعات-چای-ماءالشعیر-آب گوشت-بستنی- ماست-کاچی و ..(گاهی هم عرق رازیانه) زیاد میخورم(روی شیر تاثیر داره)

من خودم حالم خوبه و كاملا ميتونم كاراي خونه رو انجام بدم..اما بلند كردن وسايل سنگين ممنوع.

جمعه بابام مياد دنبالمون منو يزدان ميبرن پيش خودشون تا 2هفته اونجاييم.اگه خدا بخواد بعد از 1ماهگي ختنه ش ميكنيم ..دلم حسابي براي همسرم تنگ ميشه.مدتهاست كه از هم دور نبوديم.خدا کنه بتونم تحمل کنم.

از همه دوستای گلم ممنون که تناهمون نذاشتن و تولد یزدان تبریک گفتن*ممنووون*

 

شرمنده ام بخدا نميتونم به وبلاگهاي ني ني ها و دوستاي گلم سر بزنم.فراموشتون نكردم بخدا اصلا وقت نميشه.

شما فراموشمون نكنيد.

دوستتون داريم.

 

(هر کاری کردم نشد عکس بذارم.tiny pic اصلا راه نمیده)

 

*خدایا برای همه چیز ازتو ممنونم.همیشه به یاد این بنده ناتوانت بودی و من از تو غافل.برای همه چیز ازتو ممنونم*

 

ارسال شده در: دوشنبه 27 خرداد1387 :: 13:20 :: توسط : مامان يزدان

روزهاي خيلي قشنگي را همراه با پسر قشنگم-هديه اسموني ام- سپري ميكنم.

روز 11 خرداد در بيمارستان وليعصر تهران بستري شدم و صبح روز 12 خرداد ساعت 8:15 پسر نازنينم بدنيا اومد.شب روز تولد يزدان خيلي استرس داشتم .انگار خود يزدان هم ميدونست كه آخرين شبي كه توي شكم مامانش هست و ديگه اين لحظه ها تكرار نميشه...به حدي بيقراري ميكرد كه نگوو و نپرس.براش كلي قران خوندم،كلي نازش كردم..

(اما واقعا عجب دنياييه-موجودي كه تا چند روز پيش توي شكم من سكسكه ميكرد و خميازه ميكشيد الان جلوي چشم منه.)

يزدان عزيزم روز 13 خرداد از بيمارستان مخص شد و همراه ماما بابا و همسر عزيزم به خونه اومديم.

به ميمنت ورود پسر گلم قربوني كرديم..2

باباي يزدان وماما بابا حسابي خجالتم دادن

روز اول يزدان خوب سينه م رو ميگرفت وشير ميخورد اما از روز سوم ظاهرا نوك سينه م كمي براي پسرم نافرم بوده و سير نميشد .شب چهارم يزدان خيلي بي تابي كرد به حدي كه من و ماما كلي گريه كرديم كه چرا يزدان ساكت ما اينقدر بيقراره...تا صبح پسرم كلافه بود ... صبح بايد براي ازمايش تيروئيد ميرفتيم مركز بهداشت..از كف پاي يزدان خون گرفتن (اين آزمايش حتما بايد انجام بشه در غير اين صورت شناسنامه صادر نميشه).بعد از آزمايش رفتيم دكتر متخصص كودكان.مشكلي نداشت و فقط درصد كمي زردي داشته كه به گفته دكتر ترنجبين را كنار گذاشتيم و روزي 5 قطره به مدت 3 روز شيرخشت بهش ميديم كه خيلي خيلي موثر بوده.

ناف پسر گلم در 4 روزگي ش افتاد.

روز جمعه خاله هام اومده بودن ديدنمون...وقتي پاي صحبتمون نشستن گفتن كه يزدان گشنشه ،پس چاره كار؟!!سر شيشه شير را گذاشتم روي همون سينه ايي كه يزدان خوب نميگرفت و ماما برام سينه مو ماساژ ميداد كه از اون طريق يزدان بتونه كامل شير بخوره..خداروشكر خيلي تاثير داشت..همينطور باعث ميشه كه نوك سينه خوب و اندازه دهان ني ني بشه.الان از ديشب بدون سر شيشه شير كاملا نوك سينه رو ميگره و ول نميكنه.

من تا قبل از ورو پسرم هيچ ني ني رو بغل نگرفته بودم.همش ميترسيم كه نكنه از عهده ش بر نيام،اما امروز ماماني كه خواب بود خودم پمپرزشو عوض كردم-خودم بغلش كردم-خودم از سينه راست به سينه چپ دادمش-خودم گذاشتمش روي تشكش-خودم بادگلوشو گرفتم...و خيلي لذت بردم...

امروز باباي يزدان بعدا از گذشت چند روز عشق بازي با پسرش رفت سر كار-از صبح تا الان 100 بار زنگ زده كه پسرم چطوره...در ضمن امروز بابايي رفته دنبال گواهي ولادت يزدان.

من هم روزهاي اول خيلي درد داشتم(موقع نشست و برخواست)اما الان خيلي بهترم.ميگن كه بايد گن ببندم(گن شورتي)اما نميدونم ميشه يا نه؟؟شكمم كه خيلي خراب شده..جاي تركهااا..جلو اومدنش(خيلي زشت شده)الان فعلا با گن ورزشي و پارچه بستمش .

ممكنه نتونم به وبلاگهاي دوستاي گلم سر بزنم(شرمنده)

از كامنتهاي محبت آميز همتون ازصميم قلب تشكر ميكنم.

در ضمن توي اتاق عمل براي همتون دعا كردم.

 

پیوست:یزدان عزیزم با وزن  ۳۲۷۰ گرم و قد ۴۸ سانتی متر  متولد شدبگید ماشالله

 



 ادامه مطلب...
ارسال شده در: یکشنبه 19 خرداد1387 :: 11:28 :: توسط : مامان يزدان

"فقط بگم که حالمون خوبه...جزئیاتشو بعدا براتونمینویسم.این پست هم قبل از ورود پسرم نوشته بودم"

* ممنون از کامنتهای قشنگتون*

فردا شما بدنيا ميآيي،با همه اميد آرزو براي من و بابا.

فردا جمع 2نفري ما بعد از 5 سال تبديل به خانواده 3 نفري ميشود.

فردا فرشته هاي خدا پايين ميايند تا گونه هاي لطيفت را ببوسند.

فردا عنوان مادري بر سينه من حك مشود.

فردا حس و عاطفه پدري در وجود و مهرباني پدرت شكوفا ميشود.

فردا نام يزدان بر تو خواهيم خواند.

فردا نفسي تازه را در اين دنيا خواهي كشيد.نفسي همانند وجود پدر.

فردا شيره جانم را به تو هديه خواهم كرد و اشك شوق را به پاكي وجودت تقديم خواهم كرد.

فردا لبريز از ذوق و هيجان هستم.

فردا وجودي را كه نيمي از من و نيمي پدرت هست را با لطف خداي بزرگ لمس خواهم كرد.

فردا آهنگ زندگي،صداي حيات،نواي بودنت را خواهم شنيد،آهنگي متفاوت تر از هر بودني.

فردا انگشتهاي كوچكت حضورت را اعلام ميكند.

فردا چشمان پاك و معصومت خواب را از چشمان من و پدرت مي دزدد.

فردا سرنوشت مارا با تو مي آميزد و گره ميزند با لطف و موهبت خدا.

فردا براي تو تلاش خواهيم كرد.

فردا لبخند خدا نصيبم خواهد شد.

فردا حضورش را حس خواهم كرد.

فردا دلتنگ ديروز ميشوم.

فردا با تو كامل تر ميشويم.

فردا در آغوش من خواب فرشته ها را خواهي ديد.

فردا خريدار هر سختي خواهيم بود براي آرامش تو.

بهترين فرداي فرداها را براي تو مي خواهيم پسر عزيزم.

ارسال شده در: شنبه 11 خرداد1387 :: 2:26 :: توسط : مامان يزدان

"دیدم بخاط ورود پسرم  نمیتونم به موقع این پست را به روز کنم..یک کم زودتر به روز شد"

15 خرداد 82

بعد از تقريبا 6ماه اشنايي با همسرم و رايزني ماما بابا، خدا در رحمت،مهرباني،خلاصه محبتشو به روي من باز كرد.

استرس زيادي داشتم.

تا اون روز بابا اصلا در مورد خواسته هاش مستقيما با من حرف نزده بود..فقط از طريق ماما.كه مهريه بايد زياد باشه..بايد خونه و ملك و ....داشته باشه.

اما خدايي ش من اصلا به فكر اين چيزا نبودم و نيستم .فقط و فقط از خدا مي خواستم كه شريك زندگيم پاك و نجيب وخدا ترس باشه و يه شغل دولتي هم داشته باشه..همين.

بابا برخلاف انتظار من اصلا كوچكترين مخالفتي روز خواستگاري نكرد ( ميگنا اگه قسمت باشه همه چيز روبه راه ميشه،براي من اين مسئله ثابت شد)

 

خلاصه بعد از يك هفته ما به عقد هم در اومديم يعني 23 خرداد 82.

با برگذاري يه جشن كوچيك ما به خونواده ي همديگه معرفي شديم.

هرسال اين روز را جشن ميگرفتيم و به اميد ورود فرشته كوچك عشقمون بوديم و امسال با حضور اون اين روز را ياد ميكنيم ...

 

خدايا بازم شكرت.

 "برای گذاشتن نظرهاي قشنگتون به پست پایین مراجعه کنید"

 

ارسال شده در: پنجشنبه 9 خرداد1387 :: 7:21 :: توسط : مامان يزدان

(شاید خیلی خودمونی و یا بدون رعایت ادبیات نوشته شده باشه..همون چیزی هست که گذاشتم توی آلبومش)

 

سلام پسر قشنگم

بالاخره 9ماه انتظار من و بابات داره به پايان ميرسه و شما بعد از 38 هفته ملاقات با خداي مهربون،مياي به دنياي ماماني و بابايي.

روزهاي سخت و در عين حال شيرين و تكرار نشدني را پشت سر گذاشتيم.

با گريه هاي من ناراحت و با خنده هاي من شاد شدي.

با هر حركتت زنده و با هر سكسكه ات خندان ميشدم.

بذار از روزي كه فهميدم در وجودم هستي بنويسم.

14 مهر بود،علارغم اينكه هنوز پ ر ي دم عقب نيافتاده بود اما يك حسي بهم ميگفت كه يك مهمان عزيزي در وجودم هست.اون شب من تنها بودم.ماه رمضون بود.بابايي خونه عمه بود ،چون كارش طول كشيد به اصرار من شب اونجا موندگار شد.يك ورق بي بي چك برداشتم و تست كردم..اول يك خـــط و بعد از چند ثانيه خط دوم! ! !

باورم نميشد،فكر ميكردم بي بي چك اشتباه نشونميده،پس نوع ديگه ايي را امتحان كردم

+ بود

با هيجان و ذوق به سمت تلفن رفتم و به بابات زنگ زدم

با گريه گفتم:تبريــــــــك ميگم بابا شدي...

بابايي اول باور نكرد،گفت جدي ميگي؟؟؟

غذا خوردي؟!!

ديگه از فردا روزه نگيري هااا...

بعد از 15 ماه انتظار حضورتو، براي من مثل يك رويا بود.

وضو گرفتم و 2 ركعت نماز شكر به جا آوردم و از اون روز(فكر كنم 24 رمضان بود)ديگه روزه نگرفتم و از خداي بزرگ و مهربون براي اينكه تورو به من داد بينهايت تشكر كردم و ازش خواستم از گناهانم بگذره و لياقت مادر خوب بودن را از من نگيره.

آره پسر گلم،بابايي توي اين مدت از هـــــــــر نظر سختي هاي زيادي رو متحمل شد.از سر كار مي اومد و كارهاي خونه،نظافت،خريد را انجام ميداد.شبها با ناله هاي بيدار مينشست .چه شبهايي كه فقط با نيم ساعت خواب، با پلكهاي قرمز از بي خوابي آماده براي شروع روز بعد ميشد.به عشق اينكه تو – پسرش- سربلندش كني. به عشق اينكه مي خواد پدر بشه.

پسر گلم من و بابا ازت انتظار زيادي نداريم،فقط ازت مي خوام كه اول از همه احتـــــرام بابايي را نگهداري.

چون بابات مرد خيلي بزرگيه،خيـــــــــلي.مرد باهوش وزكاوت.مردي كه براي رسيدن به هرچيزي سختي هاي زيادي را كشيده،سختي كه ميشد به راحتي تبديل بشه.با وجود ثروت زياد بابا بزرگ،بابا هميشه در مضيقه بود(به موقع اش خودش برات تعريف ميكنه)فقط به حرفهاش خوب گوش كن،چون هر حرفش مثل ستاره ايي در زندگي من،بلكه همه اطرافيان ميدرخشه.پس توهم رهرو اون باش.

دوستت داريم و منتظر شكوفايي تو در زندگي هستيم.

تو همچنان در وجود من هستي .بابا هر روز را با ذوقي خاص شروع ميكنه به اميد نزديك شدن به حضورت..

 

                                                                          ميبوسمت پسر گلم.

 

                                                                                                   (مامان)

 

ارسال شده در: سه شنبه 7 خرداد1387 :: 13:57 :: توسط : مامان يزدان

 

فردا تولد يكي از فرشته هاي اسموني هست كه به حق بايد بهشت از زير پاي اونا جستجو كرد.

مامان مهربونم دستهايت را ميبوسم و به هر تار موي سفيدت هزار بار سجده ميكنم.

دوستت داريم.

ديروز عصر مامانم اومد ، طبق معمول هميشه با كلي بساط.

بيچارها با من حسابي گرفتار شدن.بابام هم جمعه مياد.

راستش وقتي ميبينم مامانم اينهمه از خود گذشتگي داره بداخلاق ميشم.وقتي نميتونم محبتهاشو جبران كنم،وقتي كاري از دستم بر نمياد،وقتي ميبينم كه با پا دردي كه داره،با وابستگي كه به بابام داره..از همه چيز چشم پوشي ميكنه و مياد پيش من،خيلي ناراحت ميشم...

به قول همسري:هركاري هم كه بكني نميتوني 9ماه سختي كه مامانت كشيده رو جبران كني،مثل خودت.

راستم ميگه.اما...

بگذريم.خدا همه مامانارو براي همه بچه ها نگه داره،اونايي هم كه از نعمت داشتنش محرومند حتما مورد رحمت خدا هستند.

خب...ديگه بسه..مي خوام بازي كنم..خاله بازي؟؟ن ه

النگ دولنگ؟؟ن ه

بدو بدو؟؟ ن ه

خب بذااااااااار ميگم

تاتوره جون منو به بازي دوست داشتني ها و دوست نداشتني ها دعوت كرده..

از هر كدوم 10 تا

"بشمار"

دوست داشتني ها:

1.همسرمو خيلي دوست دارم.حتي يك لحظه هم نميتونم تصور كنم كه...

2-به هرچيزي كه شمه ايي هنر توش خرج شده باشه.

3-موسيقي(نوازندگي) را به هر تفريح ديگه ايي ترجيح ميدم

4-نوشتن سطرهاي ادبي رو دوست دارم.

5-گل شمعدوني خيلي دوست دارم.مخصوصا قرمز و سفيدش كنار هم گوشه پنجره اتاق خواب باشه.

6.دوست دارم تا عزيزانم هستند من هم باشم،وگرنه عمر زياد نميخوام.

7.واااااي...شيريني ي ي ي ي...به به

8.مسافرت به دشت و صحرا پر از شقايق(تپه هاي اردبيل)

9.شيطنت و بازيگوشي.

10-بازم همسرم ،مامان بابامو دوست دارم(پارتي بازي كردم)

 

حالا دوست نداشتني هام:

1-بيزارم از آدماي چاپلوس و دورو و خالي بند و . ..اه اه اه

2- نيش زبون..اه اه اه

3-حسادت..اه اه اه

4-چشم هم چشمي..اه اه اه

5-واه واه واه ..از تو سري زدن..اه اه اه

6-دوستايي كه خيلي به ظاهر دوستن اما دريغ از يك اس ام اس..اه اه اه

7-از شلوغي خونه..منظورم وسايل كه بايد حتما هر چيزي سر جاش باشه. ..اه اه اه

8-از كفش پاشنه بلند..اه اه اه

9-دخترايي كه پشت تلفن صدا نازك ميكننااا،بعد روبرو صدا كلفتن..اه اه اه.

10-درس..مخصوصا زبان..اه اه اه

 

شايد بعدا يه چيزايي اضافه شد...

آها يادم اومدم

11.همسايه بي ملاحظه...واي كه نگو..دلم ميخواد سر به تنشون نباشه(همين روبرويي خودمون......)

 

راستی قالب نی نی ناز عوض کردم..قشنگه؟

 منم باید ۱۰ نفر به این بازی دعوت کنم.

همه دوستان و آشنایان(جدی میگم)به این بازی دعوتن..حالا چون دعواتون نشه چند نفر اسم میبرم

مامانی یاسمین  مامان تیستو  مامانی مارتیا  مامانی آراد  مامانی ثنا  مامان هنا  مامانی نورا  مامانی آرین  مامانی تارا  مامانی مانی + تی تی عزیز

 

بعضی از دوستای گلم  قبلا این بازی رو انجام داده بودن.(باز هم میگم همه دعوتین)

 

 

جواب مامانيم براي دوستاي گلم كه تولدشو تبريك گفتن:

دختراي گلم

اميدوارم كه شما هم با صحت و سلامتي به سن و سال من برسين و بچه هاي صالح تربيت كنين.همتونو از راه دور ميبوسم.

 

 

 

ارسال شده در: یکشنبه 5 خرداد1387 :: 7:40 :: توسط : مامان يزدان

 

صبح ها رنگ و بوي ديگه ايي گرفته.

خونه ،تلفنها،برخوردها نوعي ديگه شده.

اينها همه نشونه اومدن توست.

 

در ويزيت روز دوشنبه نتيجه آزمايش تحمل گلوكز 3 ساعته ام نرمال بود .

بالاخره نامه سزارين و پذيرش امضا شد و براي 11 خرداد بايد براي بستري در بيمارستان وليعصر تهران آماده بشم و روز بعد براي اومدن پسر گلم.

يك كم استرس بابايي كم شده...اخه تحمل زايمان طبيعي نداشت،البته هميشه گفته وميگه هر چيزي كه خدا مقرر كرده حتما حكمتي داره،اما از اونجايي كه ناتواني را در ميديد ،مضطرب ميشد.

مامانم جمعه يا شنبه مياد و بابام 10 خرداد.

خلاصه همه توي يك هيجان توام با استرس هستيم.

 

بعد از گذشت 1سال و نيم بايد بدون همسرم شب را(11 خرداد) صبح كنم.

 

*اسم پسر گلم از حدود 3 سال پيش انتخاب شده بود.

وعده اعلام اسم را 11 خرداد ميدم.

 

 

امرزو روز قرار وبلاگی بود و من نتونستم برم.

 

 

بابا ی عزیزم تولدت مبارک.امیدوارم ۱۲۰ ساله بشی

 

ارسال شده در: چهارشنبه 1 خرداد1387 :: 10:25 :: توسط : مامان يزدان
درباره وبلاگ
يزدان احديت عنايتي كرد و يزدان نازنين من در بيمارستان وليعصر تهران ساعت 8:15 صبح 12 خرداد 1387 بدنيا اومد. 14 مهر 86 بود كه فهميدم كه خدا بار ديگه لطفش شامل حال من و همسر عزيزم كرده وهچنين30 دي 86 بود كه فهميدم ني ني آسموني من يك پسره كاكل زريه.
من و همسرمهربانم عهد و پيوند آسمونيمونو در شهريور 83 بستيم و از خدا خواستيم تا براي هميشه حافظ عشقمان باشه.
اينجا از پسر نازنينم و زندگيم مينوسيم..تا هميشه يادم بمونه كه زندگي زيبايي و زشتي هاي خودشو داره.
(خدایا بر هرآنچه دادی و ندادی شکرت)

*من مادرانه هايم را اينجا ثبت ميكنم*





ghalebeweb.blogfa.com

Free counter and web stats