ننه سرما توي راهه ....... داره پيداش مي شه باز
رو سرش چتر سياهه ....... داره پيداش مي شه باز
ننه سرما با خودش ، برف و بارون مياره ............ همه جا ابري ميشه برف و بارون ميباره
دونه دونه برف مياد، ميشينه رو خونه ها ............ کفترها پر مي زنن، مي رن توي لونه ها
ننه سرما توي راهه ....... داره پيداش مي شه باز
رو سرش چتر سياهه ....... داره پيداش مي شه باز
سلام پاييزي به ني ني هاي نازنازي و ماماناي ناز
يك هفته هست كه ميخوام وبلاگ يزدان به روز كنم اما دريغ از يك لحظه وقت خالي...
الان هم اگه يزدان بلند نشه مينويسم وگرنه ميمونه براي نيمه دوم
خب...1 2 3 شروع
20 مهر بود كه يزدان اولين مسافرت را تجربه كرد.رفتيم خونه مادر جون و 10 روز بعد بابايي اومد و با هم رفتيم خونه بابابزرگ(خونه مامان باباي همسري).همونطور كه گفته بودم 2 آبان جشن نامزدي خواهر زاده همسري بود و من هم زودتر رفتم پيش مامانم كه هم راحت رفته باشيم و هم يزدان بيشتر پيش ماما بابام باشه و هم لباس بدوزم.(به علت كمبود وقت و ني ني دار بودن نشد كه لباس حاضري بخرم)ناگفته نمونه كه لباسم خيلي قشنگ شده بود وكلي تعريف و تمجيد شنيدم.مدتي كه پيش ماما بابام بوديم خيلي خوش گذشت..اكثر روزها با ماما ميرفتيم بيرون...يزدان هم از بيرون بدش نميومد...آخه پسرم كلي دوست دخمل پيدا كرده بود(ماماناي دخمل دار نشنيده بگيرن)غير ممكن بود بريم بيرون كسي يزدان ناز نده..تازه بعضي هاشون دنبالمون ميكردن...
بعداز 10 روز جدايي از مامان و بابام سخت بود ... طفلكي ها ساعت خوابشونو با خواب يزدان تنظيم كرده بودن...
يزدان پرواز کردنو از باباش ياد گرفته و پريدن را از مادرجونش
*پرواز=روي پاهاي بابايي سرپا ميمونه و دوتا دستاشو باز ميكنه طوري كه ميخواد پرواز كنه وخيز برميداره
*پريدن=روي پاهاي مامانم مينشست و مدام در جا ميپريد
مادر شوهر و پدر شوهرم و بقيه اعضا شامل خواهر شوهرها برادر شوهرها و بچه هاشون و...عاشق يزدان شده بودن..طوري كه براي بغل كردن يزدان دعواشون ميشد...
روز نامزدي هم نتونستم برم آرايشگاه.روز قبل موهامو سشوار كشيده بودم و مرتب رفتيم خونه مادرشوهر.(باز هم به علت كمبود وقت)آرايش و مدل دادن به موهام هم خودم انجام دادم.خودم كه خيلي راضي بودم ..بقيه هم همينطور.
قابل توجه مامانا ...
از شدت حواسپرتي و عجله بعداز ديدن مژه هاي خواهر عروس يادم اومد كه بنده ريمل نزده اممممم
خلاصه يزدان كلي محبوب شد و كلي هم كادو جمع كرد.
ساعت مراسم 8 شب بود كه بعد از آماده شدن(حدود 9)يزدان شير خواست ، من و بابايي مونديم تا يزدان شيرشو بخوره(حدود 9:30)آماده شديم ومنتظر آژانس ...آقا يزدان كت بابايي را مزين به پنير نمودند(آخر خوش تيپي شده بود بابايي)
بابايي و يزدان فقط 10 دقيقه در جشن بودند آخه يزدان از صداي زياد بلندگو ترسيده بود ..حالا خوش شانسي اينجا بود كه عروس همسايه خواهر شوهرم بود...بابايي و يزدان رفتن خونه خواهر شوهر ومن تنها پيش جاريم نشستم..خواننده به قدر قشنگ ميخوند كه بند بند استخونم داشت ميرقصيد..البته بيكار ننشستم و با همهشون رقصيدم(اولين جشني بود كه من در خوانواده همسري شركت ميكردم)
باز هم بنده كلي تعريف شنيدم.
تقريبا 1 ساعت در مراسم بودم تا اينكه يزدان از خواب بيدار شد و خداحافظي كردم و رفتم شيرشو دادم وبرگشتيم خونه مامانشوهر...
كلي از من و بابايي براي خوب بزرگ كردن يزدان تشكر كردن.
5 آبانبا آژانس برگشتيم خونه.
و
9 آبان يزدان سوار روروئك شد و يا به عبارتي ماشينشو عوض كرديم.
ديگه كرير جوابگوي يزدان نبود وخيلي خطرناك بود...
و
10آبان اولين غذاي كمكي(سرلاك برنجي)را پسرم مزه كرد
امروز يزدان بردم مركز بهداشت.
همونطور كه دكترش گفته بود(8آذر)يزدان ميتونه غذاي كمكي شروع كنه(حريره ها و فرني و يا سرلاك برنجي+قطره آهن)
البته دكترش وقتي گفت ترسيدم اما وقتي ديدم مركز بهداشت هم با دكتر يزدان هم عقيده ست نگرانيم برطرف شد.
بايد از يك قاشق شروع كنم تا به 10 قاشق برسونم.البته بايد بعداز شير مادر داده بشه .فعلا كه بايد ظهر ها بدم.
امروز هم كلي بهيارها با يزدان بازي كردن ونازش دادن.
وزن و قد و دور سرش رضايت بخش بود.
يزدان به عكس و آهنگ خيلي قشنگ عكس العمل نشون ميده
ملودي روروئكش كه ميشنوه دستاشو مياره بالا انگار ميخواد برقصه.
از دندون در آوردن هم فعلا خبري نست و فقط خارش و آبريزش داره.
بابايي دندوني رو خوب روي لثه هاي يزدان ميكشه و بيتابي يزدان برطرف ميشه
يزدان اتاقشو خيلي دوست داره ..هروقت ميبريمش توي اتاقش كلي با عروسكاش حرف مزنه.
30 ثانيه ميتونه بدن كمك بشينه
وقتي شير ميخوره دستشو مياره بالا كه من ببوسم...
الهي مامان فداي شيرينكاريهات بشه.
راستی بووووووو بوووووووو هم میکنه
تازه بالن هم درست میکنه
خلاصه پسرم حسااااابي بزرگ شده
مامانيهاي دخمل دار خودشونو آماده كنن
"خداي من هزار بار شكرت"
اضافه شده در ۱۲/۸/۸۷: ۶ ماه هست که خدا نظر لطفش را شامل حال من و بابایی کرده.۶ماه هست که با صدای خنده دسته گلم میخوابیم به امید صبح و خنده ایی دیگر
واجب است که روزی هزار بار شکر کنم و یادم نرود که این نعمت را به سادگی به دست نیاوردم.
هزاران بار شکر