تبليغاتX
ني ني ناز و مامان باباش
ني ني ناز و مامان باباش
من یک مادرم.مادرانه زندگی میکنم تا شاهد قد کشیدن مرد کوچک خانه ما باشم.من مادر بودنم را زندگی میکنم
جستجو
پيوندها




































































































  • از دیروز پسر قشنگم جای سیب زمینی پیاز و شوینده ها(داخل کابینت)را یاد گرفته.
  • صدای گربه و حرکت میمون را هم خوب میدونه و از روی مکعب هاش میتونه حیوانات سوال شده را نشون بده.
  • دوستت دارم دسته ی گلم.
  • دیروز بابایی یه عـــــــــــــــــــــــــــــــــالمه كتاب براي يزدان خريد.
  • فردا عكس ميذارم.هم از پسر طلا هم كتابهاي تازه و قديمي ش.

(الان داره با آهنگ تولد چيه چرا ميرقصه)فدات بشم دسته ي گلم

ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 :: 12:57 :: توسط : مامان يزدان
دسته گل من چنان با دیدن منبع تغذیه اش ذوق میکنه که از مادر بودنم لذت میبرم
ارسال شده در: سه شنبه 29 اردیبهشت1388 :: 12:36 :: توسط : مامان يزدان
پسر باهوش من دیروز یادگرفت که پروانه،کبوتر و کلاغ پرواز میکنن.وقتی میگم که یزدان پروانه چکار میکنه؟دستاشو به نشونه پرواز کردن بالا و پایین میبره.

دوستت داریم یزدان پاکم.هیچ جمله ایی نیست که  عشق من را به تو و پدرت نشون بده.عاشقانه دوستتان دارم.

ارسال شده در: دوشنبه 28 اردیبهشت1388 :: 11:25 :: توسط : مامان يزدان
هر روز که میگذراه یزدان من شیرین شیرینتر میشه.با کارهاش،حرف زدن با عروسکهاش ،شیرین کاریهاش سنگینترین خواب از چشم میپرونه

پارسال چه انتظاری برای این روزها میکشیدم

  • بیخوابی یزدان احتمالا از سنگینی معده ش بوده.راستش هر 2موضوع گشنگی و سیری را امتحان کردیم اما جواب نداد/به گفته بزرگترها که از گشنگی نمیخوابه..2-3 شب حدود ساعت 11-بهش غذا(سوپ یا نون و کره و چای)دادم اما دیر تر از شبهای پیش خوابید..2شب که از 8 به بعد غذا نمیدم بهش ..فقط شیر(خودم)..حدودای ساعت 11:30 خمیازه هاش شروع میشه.ببینم تا آخر این هفته این راه حل نتیجه میده
  • یزدان گل من مدتی هست که شیفته آشپزخونه شده..تا از روی زمین بلند میشه(میدوم سمتش)فورا انگشت اشاره هر دو دستمو میگیره و فورا به سمت آشپز خونه میره/آشپز خونه یک پله با زمینه فاصله داره(بلندتر)چنان قشنگ پله رو بالا میره که من کیف میکنم..بعد تا جلوی اجاق گاز میره،خودشو توی شیشه درب فر میبینه و با دکمه های گاز(با توجه به منع کردن)بازی میکنه دوباره برمیگرده و پله رو میره پایین،۲قدم دور میشه دوباره میچرخه و برمیگرده سمت آشپز خونه.اگه خودم برنگردونمش توی سالن شاید بیشتر از ۵۰ بار این کار تکرار میشه.
  • تا بهش میگم یزدان دست نزدن،بد..بووو میشی..فورا دست دستی میکنه و با یه آهنگی بوووف میگه
  • فهم بالایی از هر چیز داره.اینو کاملا میتونم درک کنم.مثلا دیروز شبکه ۱ ن ما ز ج م عه نشون میداد،که پس زمینه اش یجورایی شکل پس زمینه ایی بود که زمان اذان میذارن..یزدان هم شروع کرد به زبان خودش اذان و قران خوندن(الهی مامان فدات بشه دسته ی گلم)
  • کارتونهای عروسکی و انیمیشن همینطور وقتی تصویری از بچه ها میبینه ذوقش وصف نشدنیه
  • روز دوم عید(شروع راه رفتن یزدان) بود که یزدان موقع راه رفتن(البته راه که نمیرفت،فکر میکرد سوار روروئکه میدویید)افتاد و دندونش زبونش برید( با توجه به دقت بالای بابایی  )حالا فکر کنین من که اینقدر حساسم و چشم از یزدان بر نمیدارم چه عکس العملی نشون دادم(!!)اینقدر گریه کردم اینقدر عصبی شده بودم که....دهنش پر از خون شده بود  گریه میکرد.فورا س ی ن ه گذاشتم دهنش..که تسکین پیدا کنه..بردیمش دکتر..معاینه کرد..گفت چیزی نیست...فقط غذای گرم نباید بخوره...اما ....یزدان از غروب دیگه نتونست س ی ن ه بگیره ..اصلا نمیتونست مک بزنه..خدایاااااا خیلی روز و شب بدی بود..بچه م فقط گریه میکرد..منم با شیر میدوشیدم و اشک میریخت..موز قاطیش کردیم که سیر بشه..خورد..اما یزدان باید س ی ن ه دهنش باشه تا بخوابه...خلاصه چشمتون روز بد نبینه خیلی بهمون سخت گذشت..این شده که چشامون برای راه رفتن یزدان ترسیده..اینم بگم که خود یزدان تقریبا یک هفته بعد از افتادنش فقط از روی زمین بلند میشد اما قدم بر نمیداشت..همش میگفتم نکنه دیگه راه نره نکنه این ترس براش بمونه..بالاخره با کلی تلاش و تشویق دوباره پسری راه افتاد
  • فقط ميتونم بگم كه خدايا براي اين همه موهبتي كه به من دادي،همسر مهربان و صالح فرزندي زيبا و سالم عنايتم كردي بارها بارها سپاس.ميدونم كه صداي دلمو ميشنوي و هميشه گوش دادي..من بنده ناسپاسي نيستم اما هرگز نتونستم اونطور كه بايد شكر نعمتهايي كه دادي را ادا كنم..من را ببخش و توبه ام رابپذير.

 

خدای بزرگ شکرت

ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت1388 :: 11:55 :: توسط : مامان يزدان

دوستت داریم.

خواستم از لباسهاش عکس بذارم..اما وروجک نمیذاره

ارسال شده در: جمعه 25 اردیبهشت1388 :: 11:52 :: توسط : مامان يزدان
بیــــــــــــــــــخوابيم..يزدان شبا دير ميخوابه و بين خوابش/هر نيم يا چهل و پنج دقيقه(اكثر اوقات)يهو گريه ميكنه،تا س ي ن ه ميذارم دهنش ساكت ميشه

نميدونم دندونشه يا ...*

فقط ميدونم كه خيلي بــــــــــي خــــــــــــوابـــيـــــــــــم

  • بخاطر صدمه نديدن پسر از حضور مبلمان ف ر ف و ر ژه ديروز مبل خريديم(اما روكشش چرم بوده كه گفتيم چرم و پارچه ميخوايم/تا ۱۵ روز ديگه آماده ميشه/عكسشو بعدا ميذارم)
  • ديشب موهاي دسته گلمو كوتاه كردم.خيلي قشنگ شد اما يه دست لباس خوشگل ترتيبش داده شد
  • *از سر شکایت نگفتم شاید جهت کمک

ببين وروجك مامان چقدر خاطرتو ميخوايم

ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 :: 8:21 :: توسط : مامان يزدان
بیخوابیم..چه میشه کرد،این وروجکها کارشون همینه دیگه.

سالم باشن بیدار موندن که چیزی نیست.

دوستت دارم وروجک شیطون خودم

ارسال شده در: چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 :: 13:22 :: توسط : مامان يزدان

به اندازه همه لحظه هايي كه نبودي و هستي دوستت داريم

ارسال شده در: سه شنبه 22 اردیبهشت1388 :: 13:22 :: توسط : مامان يزدان
پسر طلای من دیشب پارک بادیشو با دندونای تیزش سوراخ کرد،
روي صندلي هاي باديش به جاي نشستن فقط ورجه وورجه ميكنه،
همچنان دير ميخوابه و تخمه مرغ نمیخوره(اوایل میخورد اما الان با هر ترکیبی و هر کلکی متاسفانه نمیخوره)،
 كار مامانشو در امر جارو كشيدن سبك ميكنه،
درب هاي عمودي و افقي بوفه رو را باز ميكنه (چاره ايي براي بستن درب هاي افقي داريد؟)

 

گفتم که بدونی چقدر شیطنتهات هم برای من و بابایی شیرینه.

 

کسی از دوستا میدونه وبلاگ مامان آراد به آدرسhttp://gholpesaremaman.blogfa.com/چرا اينجوري شده؟

ارسال شده در: دوشنبه 21 اردیبهشت1388 :: 12:56 :: توسط : مامان يزدان
در بامدادي ترين لحظه ی ۲۰/۲/۸۸ صورت من مادر اولين بوسه ثمره عشقم را احساس كرد( لذت بخش ترین هدیه تولدش برای من)

به پاكي و معصوميتت به زيبايي و سلامتت خدا را هزار بار شكر ميكنم.

دوستت داريم

ارسال شده در: یکشنبه 20 اردیبهشت1388 :: 19:19 :: توسط : مامان يزدان
در باقیمانده هایی که به یکسالگی پسر نازنینم مونده مرواریدی به ۵مرواریدش اضافه شد(۱۸ اردیبهشت ۸۸/سومین دندون پایین)برخلاف لثه بالا که یک ماه تاول زده.

 دیگه نمیتونم حتی برای ۱۰ دقیقه بذارمش توی پارک بادی و یا روروئک،واقعا خطرناکه.

چند روزی هست که کم کم دارم با مزه های جدید و یا بهتر بگم سفره خانواده آشناش میکنم،فعلا که سوپ جو و کباب و سیب زمینی سرخ شده  دوست داره

فوق العاده باهوش هست و دقیقا آینه رفتار و حرکاتمون شده.

ماشیناشو خودش حرکت میده

مسلط به توپ بازیه

حیوانات و میوه هایی(که توی کتابشه)میشناسه و با دست نشون میده

وقتی میگم چشم مامان کو با انگشت کوچولوی خوردنیش چشامو سوراخ میکنه،همینطور بینی میشناسه و باقی چیزها..

شکممو خیلی دوست داره

وقتی لباسشو میبینه دیگه نمیشه یزدان نگه داشت باید سریع آماده بشه و ببیریمش بیرون

همچنان عاشق باباشه

چایی شیرین صبحونه رو خیلی دوست داره

واژه ایی که از دیروز بعد از ما تکرار میکنه "جک" هست ،اینم لاست زدگی پسر ناز من

رقص موش(عروسک رقاص یزدان)تقلید میکنه و به زیبایی اون میرقصه

اعجاز ایات قران در یزدان هم دیده میشه

چراغ اتاقشو خودش خاموش روشن میکنه

تاب بازی دوست داره

(فعلا همینا تا در پستهای بعدی اضافه کنم)

 

ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت1388 :: 8:29 :: توسط : مامان يزدان
پسر قشنگم هرچقدر بزرگتر میشی دلربا تر و شیرین تر میشی.این حس را حتی دیشب به پدرت هم گفتم.الان خوابیدی و صورت مظلومت قشنگتر از همیشه شده(خدا تورا برای ما حفظ کنه)..شیفته حمام و آب بازی هستی.شیفته لبخند ملیحت بعد از خواب هستی..

دوستت داریم و بی اندازه برای موفقیتت در تمامی مراحل زندگی ت تلاش میکنیم

اینم یکسری اسباب بازی که ۲ روز پیش بابایی زحمتشو کشید(بدون اینکه من بدونم)همسر عزیزم پدر مهربان یزدان قشنگم خودت میدونی که چقدر دوستت دارم،دستت درد نکنه.

بابای یزدان اغلب اوقات کلی اسباب بازیهای خوب برای یزدان میخره اما اینبار تنبلی کنار گذاشتم و ازشو عکس گرفتم

 

 

 

 

ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 :: 13:57 :: توسط : مامان يزدان
*به آرامی دوستت خواهم داشت یزدان زیبا روی من*
ارسال شده در: سه شنبه 15 اردیبهشت1388 :: 13:15 :: توسط : مامان يزدان
یزدان قشنگم این روزها احساس بزرگ شدن میکنی ،حتی احساس میکنی بدون کمک میتونی زمین ناهموار را با قدمهای کوچکت دونه به دونه بشماری.

 فکر میکني فقط و فقط خودت میتوني از عهده کارها بر بیاي و در دنیای پر از نیاز بی نیازی ات را به رخ ما بکشي.

تو مرد بزرگ هستی و من دیوانه این روح بزرگ تو هستم اما هنوز یزدان کوچولوی ما هستی.همانطور من برای مادرم.

عزیز دل من تو آمدی و زندگی را با قلب کوچکت به تپش اندختی تا بار دیگر عنایت خدا به من و زندگی ام ثابت شود
هميشه و هميشه عاشقتان خواهم ماند

ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت1388 :: 13:40 :: توسط : مامان يزدان
  • «داد معشوقه به عاشق پیغام// که کند مادر تو با من جنگ// مادر سنگ‌دلت تا زنده‌است// شهد در کام من و توست شرنگ// عاشق بی‌خرد ناهنجار// نه بل آن فاسق بی‌عصمت و ننگ// حرمت مادری از یاد ببرد// خیره از باده و دیوانه ز بنگ// رفت و مادر را افکند به خاک// سینه بدرید و دل آورد به چنگ// دید کز آن دل آغشته به خون// آید آهسته برون این آهنگ// آه دست پسرم یافت خراش// آخ پای پسرم خورد به سنگ»

این روزها ذهنم پر پر از احساسات مختلف.از عشق و مادر بودن.از یکسال تجربه مادری.به حدی ذهنم پر که نمیتونم حتی یکجمله روی کاغذ بیارم.از این بابت خیلی ناراحتم.

پسر نازنینم مرد کوچک بزرگ من عاشقانه دوستت دارم

ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت1388 :: 23:24 :: توسط : مامان يزدان

مادر شاهکار طبیعت است.»یوهان ولفگانگ گوته

توجه""عکسها حذف خواهند شد""حذف شــــــــــــــــد

  •  ببخشيد كه كيفيت اين ۴عكس پايينه.از روي عكس عكس گرفتم.۲تاش كه به اصطلاح روي بوم هست و ۲تاي ديگه هم الان توي قاب.راستش سختيم اومد كه اسكن كنم.به بزرگي خودتون بخشيد.
  •  فدات بشه مامان كه پا رو پا ميذاري.پسرم حسابي با ساعت مچي ش مشغوله
  • اينجا هم پسر قشنگ من داره پدر گربه رو در مياره كه ديگه هوس دنبال كردن موشه رو نكنه
  • پسر نوازنده منو ميبينيد..الان ديگه اين قورقوريه پا نداره (يا به عبارتي گوشه ش شكسته و ۳تا از نتهاش كنده شدن)
  • توي عكسي كه يزدان آستين كوتاه پوشيده(خونه ماما)يزدان سرماي بدي خورده بود،۵/۳۸ درجه تب(با تمام مراقبت و احتياطي كه من ميكنم باز هم.. )حالا فكرشو بكنيد من چه بحالم گذشت..خدا هيچ بچه ايي رو مريض و ناخوش نكنه.
  • عكسهاي بالا سمت راستي پسر دايي يزدان هست و سمت چپي كه يزدان پيشش نشسته پسر عمو ش.

 ""عکسها انقضا دارند""حذف شــــــــــــــــد

 *مامانی روزت خیلی خیلی مبارک*دوستت داریم

مامانای عزیز ترانه کودکانه برای تولد میخوام ،فقط یک نمونه دارم اگه سراغ دارین ممکنه معرفی کنید(از سرچ گوگل تونستم حدود ۲۰ تا آهنگ تولد دانلود كنم)

 

ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت1388 :: 14:38 :: توسط : مامان يزدان
يزدان عزيزم اميدوارم روزي بتوني درك كني كه عاشقانه و ديوانه وار دوستت دارم.

 

*سرنوشت آینده یک کودک همیشه کار مادر است./ناپلئون بوناپارت

ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت1388 :: 11:34 :: توسط : مامان يزدان

 *سلام دوستاي عزيز و باوفا.ممنون از اين همه محبت و لطفي كه به من و يزدانم داشتيد.بالاخره من برگشتم خونه(2/ارديبهشت)اما نگيد چرا اينقدر دير!!پسر ناز من اين روزها به مراقبت بيشتري احتياج داره.

 *پسر قشنگ من الان ديگه با تسلط و روان چهار دست و پا ميره

- از همه مهمتر راه ميره(با نظارت من و بابايي)/سر فرصت ماجراي راه رفتن يزدان تعريف ميكنم

- واژه هايي مثل ماما ، م م ،بابا،گ گ،گاگا،آگا،ني ني، نه نه،بووو، و اصوات شادي را خيلي دلربا ادا ميكنه.

- حركاتي مثل بيا بيا،باي باي،الهي شكر،دس دسي،سرسري،بوس فرستادن،بازي با لب و توليد صدا،فوت ،خودش از حالت دراز كش ميشينه و خيلي كارهاي ديگه كه نميدونم چه جوري به تصوير بكشم را انجام ميده

- كاملا ديگه اسباب بازي هاشو ميشناسه و به عنوان يك وسيله ارتباطي بهشون نگاه ميكنه.

- مكعب هاي رنگيشو ميشناسه،ماهي و ساعت و تابلو را در هر مكاني كه باشه با برگردوندن سرش نشونمون ميده.

- خيلي خوش اخلاق و با محبتته

- وقتي توي پارك بادي ش ميذارم راحت سرپا ميايسته

- اتاقشو خيلي خيلي دوست داره

- شكر خدا رشد قدي و وزني ش رضايت بخشه.

 نكته مهم

روز شنبه براي چكاپ ماهانه يزدان رفتيم دكتر.،يزدان مدتي هست كه اصلا تخمه مرغ(زرده)نميخوره همچنين مدتي هست كه هر يك ساعت به يك ساعت از خواب(شب)بيدار ميشه و گاهگداري هم توي خواب ناله ميكنه.

اين 2 مورد را به دكترش گفتيم.در مورد سوال اول گفت كه موردي نداره ديگه از الان ميتونه غذاي خانواده (مثل كوكو سيب زميني و الويه)بخوره و در مورد سوال دوم كه خيلي مهم هست گفت اصولا بچه ها وقتي شروع به  راه رفتن ميكنن چون تحركشون زياد ميشه ماهيچه هشون درد ميگيره براي برطرف شدن اين مشكل بايد حتما با حوله گرم و يا آب گرم ماساژ داده بشه كه خستگي و كوفتگي عضلات تسكين پيدا كنن.

 

 اين مدتي كه پيش ماما بابا بودن خيلي زحمت يزدان و من را كشيدن..از هميجا از زحمتهاي بي وقفه اين دو فرشته مهربون تشكر ميكنم،همينطور از همسر عزيزم كه دوري يزدان را تحمل كرد.

 *راستي مو هامو بعد از رفتن پيش ماما حسابي صفا دادم..اهم..رنگ كردم..قهوه ايي..بعد از تقريبا 1 ماه مشهاي زيرش مثل هاي لايت شده بود..خيلي خيلي خوش رنگ شده بود بعد از هر بار حموم رنگش قشنگتر ميشد.وقتي كه داشتم برميگشتم خونه دوباره رنگ كردم اينبار تلخ تر از قبل.

 *وزنمم حسابي كم كردم..الان حتي 5 كيلو از قبل از بارداريم هم كمتر شدم..

*كلي خريد كردم و دلي از عذا در آوردم

  خلاصه پسر من بزرگ ميشه و من مادر بودن را با يزدان كوچكم تجربه ميكنم.

ديگه چيزي به روز تولد دسته گلم نمونده،اما نميدونم چكار كنم براي تولدش..اينجا كه كسي ندارم دعوتشون كنم..شايد كيك كوچولويي بگيريم و بريم اتليه چندتا عكس بگيريم.

نميدونم كادو چي براش بخرم كه موندگار باشه"پيشنهادي اگه دارين خوشحال ميشم بدونم"

 راستي وقتي پيش ماما بودم يزدانمو بردم اتليه و كلي عكس خيلي خيلي خيلي خوشگل ازش گرفتم..عكساش فوق العاده ان..اسكن ميكنم نشونتون ميدم..البته اگر يزدان بذاره

 *نميدونم چه بلايي سر قالب قبلي آوردن

 ٫٫اینم اضافه کنم که برای تولد یزدان میخواستیم ماشین بخریم اما دیدم فضا برای بازی با ماشینش خیلی کمه و اصلا نمیتونه لذت بازیشو ببره..فعلا از این منصرف شدیم.

 

ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت1388 :: 20:46 :: توسط : مامان يزدان
درباره وبلاگ
يزدان احديت عنايتي كرد و يزدان نازنين من در بيمارستان وليعصر تهران ساعت 8:15 صبح 12 خرداد 1387 بدنيا اومد. 14 مهر 86 بود كه فهميدم كه خدا بار ديگه لطفش شامل حال من و همسر عزيزم كرده وهچنين30 دي 86 بود كه فهميدم ني ني آسموني من يك پسره كاكل زريه.
من و همسرمهربانم عهد و پيوند آسمونيمونو در شهريور 83 بستيم و از خدا خواستيم تا براي هميشه حافظ عشقمان باشه.
اينجا از پسر نازنينم و زندگيم مينوسيم..تا هميشه يادم بمونه كه زندگي زيبايي و زشتي هاي خودشو داره.
(خدایا بر هرآنچه دادی و ندادی شکرت)





ghalebeweb.blogfa.com

Free counter and web stats